مرز

خرید بک لینک
یواش یواش گهگاهی یه حسی مثل پیری سمتم میاد..بیست و هفت ساله شدم و ..نزدیک سی و بعدشم چهل و پنجاه و .. شایدهم اصلا به سن بالاتر نرسم و این فقط خواست خداست که چقدر باید زندگی کنم مثل ازدواج کردن که فقط خواست خداست و فقط صلاح ما رو خدا میدونه.

وقتیکه به رسالت زندگیم فکر میکنم چیزی جز درس و کار و کمی ورزش و خونه داری خلاصه شده. درسته که اهل سفر و طبیعت و این چیزام هستم اما چون برای سفر و طبیعت خیلی محدودیت دارم خیلی تو زندگیم نتونستم تقویتش کنم.

چقدر بده که آدم یه چیزایی رو بخاد تجربه کنه اما امکانش براش میسر نباشه مثل همسر بودن مثل عاشق بودن مثل مادر بودن ... و به همه اینها به چشم یک رویا نگاه کنه که چرا خواست خدا این نیست که اینها محقق بشه... و به حکمت کارهای خدا فکر میکنم و فقط سکوت میکنم. حتی تو گروههای ورزشی هم اکثرا یا گروههای خودشونو دارن یا سبک ورزششون فرق میکنه .. از طرفی هم جامعمون خیلی باز شده و آدم تو هر گروهی میتونه بره اما با هر گروهی نمیشه خیلی صمیمی شد چون عقاید خودشونو دارن..

روزهای زندگیم خداروشکر خوب میگذره چون بد نمیگذره اما خوش هم نمیگذره با سختی همراه هست. اما هنوز تو رسالت زندگیم سردرگم هستم. یعنی باورم نمیشه که این زندگی معنی رسالت بده! برای اینکه چیز خاصی نشدم :-)

توی مرز امید و ناامید زندگی میکنم و روزهام میگذره.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 10:49&nbsp توسط مـــــــریــم |

پایان زندگی...

ما را در سایت پایان زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 157 تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 18:36

صفحه بندی